هستي و من |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
کجایند آنانی که هر چه در سر دارند بر زبان می آورند
اینروزها دلم هوای ده دارد
هوای تازگی و بی آلایشی
پاره کردن عادت ها و آداب مسخره
هر چه که بکرو ناب است
هوای ده
خاک تمیزش
زلالی آبش
بی پیرایگی مردمانش
سخاوت زمینش
ریا ، دروغ و نیرنگ راه نفس را بر من بسته است
کجاست بکارت و دست نخوردگی
نشانم دهید
کجایند مردمانی که هرچه در سر دارند بر زبان میآورند
و شاید دیوانگانند
کجایند آنانیکه چشم هایشان ده دهم است؟
آنان که فرق گل ها و خارها را تشخیص می دهند
آنان که هر گاه به کودکی میرسند لبخند می زنند
آیا دانش ریاضی شما می تواند آن ها را بشمارد؟
دانش سیاسی شما آن ها را در کدام دسته از ملت جا می دهد؟
دانش روان شناسیتان چه؟ آن ها را در چه طبقه ای از بیماری های روانی طبقه بندی می کند؟
| لینک | سهشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳٩٠ - فرشته صباغی |
آرام آرام خواهید مرد
آرام آرام خواهید مرد،
اگر سفر نکنید،
اگر کتاب نخوانید،
اگر به صداهای زندگی گوش ندهید،
اگر آنچه می کنید ارزیابی نکنید،
آرام آرام خواهید مرد
وقتی که "عزت نفس "خود را بکشید،
و وقتی که به دیگران امکان ندهید که به شما کمک کنند،
آرام آرام خواهید مرد
اگر بنده عادتهای خود شوید،
و هر روز بر همان مسیرهایی که پیوسته می روید، بروید...
اگر مسیر خود را عوض نکنید،
اگر لباسهایی به رنگهای مختلف نپوشید،
و با کسانی که نمی شناسید صحبت نکنید،
آرام آرام خواهید مرد
اگر از عشق ورزیدن پرهیز کنید،
و همه آن احساساتی که انسان را آشفته می سازد،
و کسانی که باعث می شوند تا چشمان شما برق زند،
و قلب شما از عشق به تپش در آید،
آرام آرام خواهید مرد
وقتی که از کارتان راضی نیستید یا از عشق خود گله دارید و قصد ندارید که زندگی تان را تغییر دهید،
اگر خطر نکنید و به دنبال آنچه که در مقابل نامطمئن ها - بی خطر است نروید،
اگر به دنبال رویای خود نروید،
اگر به خودتان اجازه ندهید که حداقل برای یک بار هم که شده از نصیحت های قابل درک فرار کنید.
امروز زندگی کردن را آغاز کنید
امروز دل را به دریا بزنید
کاری انجام دهید
به خودتان اجازه ندهید که آرام آرام بمیرید
و فراموش نکنید که همواره با نشاط باشید
پابلونرودا
| لینک | چهارشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳٩٠ - فرشته صباغی |
آن اتفاق زیبا
بار اولی که آمد خیلی طول کشید تا توانست یک جمله را کامل کند ، شاید یک ربع ساعت . لکنت شدید داشت.او تلاش می کرد بگوید و من صبر می کردم. هر دو کمک می کردیم تا او بتواند روایت خویش را بگوید.
او صورتش هر لحظه شکلی خاص به خود می گرفت و من بدون هیچ عکس العملی چشم در چشمش، صبورانه و مشتاقانه گوش می دادم.می دیدم که خسته می شود ، سرخ می شود ، منقبض می شود و تا می شود ،اما حتی لحظه ای چشمانم را به جای دیگری ندوختم.
حس همدردی تمام وجودم را فرا گرفته بود... در یک لحظه بی اختیار موقعیت خود را فراموش کردم و از زیر میز دو دستم را به طرف او گرفتم و آرزو کردم که ای کاش از انگشتانم انرژی ساطع می شد تا لکنتش به یکباره درمان شود... از آن جا بود که آن قصه زیبا شکل گرفت... آن لحظه بود که احساس کردم در آن اتاق کوچک فقط من و او حضور نداریم ، نفر سومی هم هست ... حتی اول اوست که حضور داشته بعد آن یکی و بعد من...
بعد از آن او به طور حیرت انگیزی به سمت درمان پیش رفت... جلسه سوم آمقدر بهبود پیدا کرده بود که منشی با خوش حالی و تعجب پرسید: امروز که آمد وقت بگیرد بدون لکنت بود ، چه دارویی خورده بود؟!
... و براستی آن اتفاق زیبا چه بود؟
| لینک | چهارشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٩ - فرشته صباغی |
صبح است و خورشید با مهربانی تابیده برخاک تیک تاک تیک تاک
هنوز نتونسته مسلط بشه. هر جلسه که میاد داغونتر و شکسته تر به نظر میرسه . حیف از او. ٢۴ سالش است و در نهایت جوانی و لطافت. چشم هایش وحشتزده است. خیلی جالبه ، تمام مراجعانی که مشکل خاص روحی دارند از چشماشون معلومه. افسرده ها یه جوری ، مضطربا یه جوری و ...روح وجود خودش رو تو چشمای آدما ثابت میکنه.
این جلسه وقتش است که ضریه رو بزنم ... منو بروبر نگاه می کنه و می پرسه : خوب این یعنی چی؟ جواب میدم: یعنی این که تو از یک زبان شناسی ارتباطی خاصی با دنیا استفاده می کنی که منجر به اضطراب میشه و باز یعنی این که اگر بتوانی زبان شناسی ارتباطی خودت را عوض کنی اضطرابت هم از بین میره.
می پرسه چرا من از این زبان شناسی خاص استفاده می کنم؟ می گم: هیچ کس دقیقا نمیدونه چرا آدما به این روز می افتن اما یه چیز معلومه و اون اینه که این طوری یاد گرفتی با دنیا ارتباط برقرار کنی عزیزم، از همون اول که به دنیا اومدی با دنیا این جور روبرو شدی...
می پرسه حالا چه کار کنم؟ می گم فکر کن تازه به دنیا اومدی، و دنیا رو همونجوری که هست ببین، قشنگ... امن ... آماده... باهاش یک رابطه واقعی بگیر...
هستی یک موسیقی داره، اگه دقت کنی ، می شنوی... دورو برت از زیبایی پره ،اگه توجه کنی می بینی ...از تو همیشه حمایت شده، اگه خوب فکر کنی احساسش میکنی...این تنها راه مقابله با اضطرابه والا بقیه راه ها فقط مسکنه.
گفت میشه واقعا این طور بود و بدون اضطراب بود؟ گفتم: بله چون تو رابطه راحت و قشنگی با دنیا می گیری...
| لینک | جمعه ۱٢ آذر ،۱۳۸٩ - فرشته صباغی |
چی بگم؟
جلسه پنجمی است که برای مشاوره می آید. دانشجوی معماری ست. خانواده از هم پاشیده ای دارد.... این جلسه خیلی حرف زد... می گفت دیگه پیش آدما نمیرم، میرم زیر بارون می شینم . .. . خیلی حرف زد... گفتم با این صحبت هایی که تو میکنی انگار پاهات رو زمین نیست. بیا پایین، ما آدمیم ها. گفت: مگه من چی میخوام. میخوام مثل همه خوب زندگی کنم.... گفتم :به نظر خودت چرا کارات رو نیمه کاره رها می کنی؟ سرشو انداخت پایین و گفت : نمیدونم . .. پرسیدم : حالا آخرین پروژه ات چی هست؟ کمی نگاهم کردو گفت طراحی یک ویلا که همه اعضای یک خانواده تعطیلاتشون رو آنجا بگذرانند. پرسیدم طراحیش سخته؟ در حالی که پاهاشو به شدت تکان می داد ، گفت نه...
| لینک | چهارشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٩ - فرشته صباغی |
باز هم شطحیات
هر کدامشان را که ببینی طور خاصی راه می رود. طوری که مثل راه رفتن دیگران نیست. یکی تند راه می رود. یکی آهسته . یکی نگاهش رو به جلوست و دیگری به اطراف نیز نظر می کند.یکی بادقت راه می رود و دیگری دقتی در راه رفتنش نیست. او نه تند راه می رود و نه کند.... به نشانه ها توجه دارد. نشانه ها که گاهی پیش رو را نشان میدهند وگاهی به او می گویند که باید برگردی - گاهی توجه اورا به اطراف جلب می کنند ... نشانه ها او را می برند. اوبدون آنها نمی رود ...نشانه ها علامت نیستند ... آنها خود راهند....
چند سال بعد
رفتیم مهمانی عمه . از روی آنهمه غذا گذشتم تا رسیدم – چقدر غذا زیاد بود. اعظم که هیچوقت نیست آنجابود.
او را دیدم که کنار کوچه نشسته است.لای یک دستمال چند مداد تراشیده و نوک تیز را طوری پنهان کرده بود که فقط نوک مدادها دیده می شد..... دستمال سفید بود و مدادها سیاه....
چند سال قبل
باغ رو به خیابان باریک و دوطرفه ای باز می شد. دو طرف خیابان سبز بود. ساختمانهای داخل باغ به طور محو و ماتی پیدا بود.در ورودی باغ از آن درهای بزرگ ، سنگین و پر از نقشهای تو خالی زیبا بود.در باغ چار طاق باز بود. من و پدر با یک عده دیگر جلو در باغ ایستاده بودیم. آن عده سیاهی های مبهمی بودند .پدر به باغ رفت ، آنها نیز... من پشت به باغ کردم و رو به خیابان. از دور می دیدم که آن طرف خیابان از آن دور دستها عده ای رو به جلو می آیند- دو مرد جوان شبیه هم، با لباس های سفید، همراه چند دختر بچه – شاید همراه چند فرشته کوچک... رفتم آنطرف خیابان – منتظر شدم تا به من برسند. به هم که رسیدیم یکی از آن دو مرد جوان پشتش را به من کر د و میخواست برود...صدایش زدم – برگشت و پرسید بامنی؟ نگاهش کردم – اطمینان و آرامش از چشمهایش و از صورتش می ریخت- صورتی مهتابی و موهایی پر رنگ ورام. چشم هایش مرا به یاد چشمهای ... - وقتی از سفرروح باز می گشت- می انداخت . آن یکی شربتی به من تعارف کرد. دست چپم را کاسه کردم و او شربت را در آن ریخت. آنرا نوشیدم – شیرین، سبز ولی کمی گزنده بود...باردیگر اورا بعد ها دیدم...خیلی بعدها.... من در باغ نبودم...پدر آنجا بود...
| لینک | دوشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٩ - فرشته صباغی |
شطحیات
خودتو رهامی کنی...باید دیگر خودت نباشی... در بی وزنی مطلق، آن قدر که در بی جسمی مطلق... باید با اشیائ دوروبرت یکی شوی.در حالیکه از آن ها دور هستی... غرق در همه چیز و لی جدا از همه چیز. اگر گفتی چند چند تا میشود چند تا؟ چند تایی؟ میتوانی بگویی کدام یکی هستی؟
| لینک | چهارشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۸ - فرشته صباغی |
این روزها...
از وقتی که تو رفتی خانه همان طور است که دیده بودی - همان جا است – در همان کوچه .با همان اتاقها و پاگردها - همان پلکان سنگی درست از در ورودی شروع می شود و به پشت بام ختم میشود. هنوز زن صاحب خانه رختهایش را روی بند ی که در راه رو نصب کرده است آویزان می کند. هنوز همان درخت کوچک رز کنار در ورودی ، هر وقت گل سفید و صورتی می دهد بوی آن سراسر خانه را پر می کند – و هنوز شاخ و برگ هایش از لای پنجره پاگرد طبقه اول بیرون می زند - همان پنجره ای که رو به آن اتاق باز می شد ...
از وقتی که تو رفتی در آن کوچه همچنان مردم در رفت و آمدند- و از خانه همسایه روبرویی سرو صدای مراسم دعا و جشن های سنتی به گوش می رسد. یادت هست که من چقدر موسیقی ملایم آن مراسم را دوست داشتم و ذکر هارا - که مدعوین با همان آهنگ تکرار می کردند؟ رودخانه پشت خانه هنوز هم از همانجا می گذرد و ساحل آن همان طور سبز و با طراوت است و چشم و خیال مرا به سوی خود می کشاند.
از وقتی که تو رفتی مغازه های سر کوچه مثل آن وقت ها از مشتری ها پر و خالی می شوند و بچه ها بستنی به دست از ان جا بیرون می آیند. هنوز زن فقیر همسایه بعد از کار روزانه بچه هایش را زیر آفتاب می نشاند و موهای آنها را می جورد. او همچنان عصر ها بر پشت دوچرخه کهنه شوهرش سوار می شود تا با او گشتی در خیابان های اطراف بزنند و من که نگاهم از دور به او می افتد به خوشبختی او که در صورتش می درخشد غبطه می خورم . هنوز بچه هایش بعضی اوقات با یک ظرف بزرگ به در خانه می آیند و از من می پرسندکه
" آنتی میشود یک کمی آب از حیاط برداریم؟".
از وقتی که تو رفتی آسمان شهر همچنان زیباست ، گاهی وقتها تکه های ابر در گوشه گوشه آن چشم ها را می نوازد و گاهی نیز آسمان یکسر خاکستریست. شاید نه خاکستری ،نمی دانم چه رنگی است؟آن را فقط یک جا دیده ام. در آسمان – وقتی که ابریست. رنگی رمز آلود که همه چیز را در وهم و گمان فرو می برد .نمی توانی آن سویش را ببینی، حتی نمی توانی حدس بزنی- و من مثل همیشه وقتی که آسمان این رنگی است آرزو می کنم ای کاش می شد به آسمان فرو رفت وتا همه چیز اثیری و مبهم است رفت و دیگر نیامد، اما باران چون همیشه می بارد و آرزوهای رازگونه مرا می خشکاند.
از وقتی که تو رفتی کارگران ساختمانی هنوز آن ساختمانهای نیمه تمام بغل دست خانه را می سازند – هنوز ماشینهای پر سزو صدا مصالخ ساختمانی را حالی می کنند و دودی آبی رنگ کوچه را پر می کند.
یکشنبه ها همچنان اهالی شهر بیرون می زنند و خیابان ها مملو از جمعیت می شود . هنوز در محله ی من زنها با چشمانی درخشان در حالی که به پشت موهای خود گلهای مریم زده اند با لباس های مهمانی خود - لباس هایی که از شدت کهنگی رنگ و روی آن ها رفته است در کنار شوهران و نامزد های خود راه می روند و از خوراکی فروشیهای ارزان قیمت کنار خیابان خوراکی می خرند و در ان لحظه شادمانه زندگی را با تمام وجود به درون خود می کشند.
از وقتی که تو رفتی من هر روز مثل قبل ها پیاده روی می کنم- راه می روم-راه می روم و باز هم راه می روم- آنقدر که پاهایم در کفش می سوزد و درد می گیرد و بعد کفش هایم را درمی آورم – آن هارا به دستم میگیرم و بدون احساس خجالت پابرهنه راه میروم - کف پایم خاکی می شود و خنکای زمین را احساس می کنم- در آن لحظات است که بیشترین حس خویشاوندی با زمین را دارم.
هنوز هم آن درخت موز و نارگیل حیاط خانه پر است از خوشه های نارس موز و نارگیل های سبز و درشت – و من روزی هزار بار ازپنجره به آنها خیره میشوم و همچنان هر بار که به گل های موز نگاه میکنم ناباورانه از باز شدنشان حیرت می کنم.
از وقتی که تو رفتی در خبابانها مردم همچنان جشن می گیرند و می رقصند و صدای موسیقی از همه جا به گوش می رسد. شبها زوج های جوان در آن خیابان پهن سنگفرش سر قرار خود حاضر می شوند و دو به دو با هم نجوا می کنند. هنوز زن ها با لباس های رنگی در مزارع دو طزف جاده ای که به خانه منتهی می شود محصول جمع می کنند و من که از پنجره اتاقم به این صحنه می نگرم آنها را از دور همچون نقطه های رنگی می بینم- نقطه هایی سراسر آبی – سرخ –زرد –بنفش در پهنه ای سبز که حرکت می کنند- تا می شوند- و کوچک و بزرگ می شوند...
| لینک | شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸۸ - فرشته صباغی |
زن و تابلو
بعضی از لحظات جاودانی اند. لحظات جادویی . جادویی و مست کننده... لحظاتی که تمام یا بخشی از وجود تو در آن ها ضبط شده است و از این روست که جادویی اند. تنها این لحظاتند که تو را به یاد خودت می اندازند.....آن ها که هر گاه زنده می شوند، تو را با خود می برند.می برند به آن جایی که به آن متعلقی، به ناکجا آباد. آن جا که خودت هستی... آنجا که چشمانت آرامند و هیچ چیزی را جستجو نمی کنند.
زن نشسته بود ، نه به گمانم ایستاده بود... تابلوی روی دیوار را تماشا می کرد. تماشا که نه، انگار مست آن بود. تابلویی به غایت زیبا .زیبایی مسحورش کرده بود.تابلو یزرگ و بلند بود ، بلندتر از قد یک انسان.
زن با همه حس هایش به تماشای تابلو ایستاده بود. عطرمرطوب ساحل رودخانه را استشمام می کرد.خروش آن آبشار بلند را، حتی صدای حیوانات وحشی پنهان در بیشه که در تابلو نقاشی نشده بودند را می شنید. سر انگشتانش گلبرگ ها و شاخه های درختان را لمس میکرد. هوس کرد گلی زیبا بچیند ، ناگهان خاری به دستش فرو رفت و خون جاری شد... وفتی انگشت سبابه اش را بر خاک جاده کشید انگشتش به سرخی خاک جاده آغشته شد. رطوبت مه ای که بر آن فضا سایه انداخته بود پوست صورتش را می نواخت... تابلویی عجیب بود. تابلویی جادویی. جادو در جای جای آن موج می زد. فضایی مبهم در فضایی که همه اجزایش واضح و مشخص بود. درختانی که از شدت انبوهی به سیاهی میزدند و ابهامی وهم آور می آفریدند در کنار آب شفاف و زلال که از شدت زلالی ته آن را می توانستی ببینی... زن مانند کسی که سحروجادو شده است حیران ، آهسته و با احتیاط قدم به تابلو گذاشت...با دستانش انبوه درختان وهم آلود را کنار زد و با آرامش تمام در سیاهی درختان گم شد...
| لینک | دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - فرشته صباغی |
عطر تراشه های چوب وقتی عید می آید
بعد از مدت ها آمد. خیلی وقت بود که ندیده بودمش. آن دور ایستاد و زل زد به من. ناراحت بود و جلو نمی آمد و من میدانستم که چرا... چه میتوانستم بکنم. شرم گین و خجلت زده بودم ... ای کاش میتوانست غیر از این باشد. با خود گفتم بعد ها که دیدمش، آنجا که مِی توان همه چیز را گفت و شنید، برایش می گویم . بعد از آن هنوز پدر را ندیده ام ، و میدانم که چرا... اینروزها دلم هوایش را کرده است.
سال که میرود نو بشود بیشتر از همیشه حضورش را احساس می کنم...آن روزها، چند روز مانده به عید ، یکی از ظهرها که به خانه مِِِِِِِِی آمد با خود یک جعبه چوبی پر از بنفشه های رنگارنگ میآورد و آن را در باغچه کوچک خانه می کاشت و من تمام مدتی که پدرگل می کاشت در کنارش می ایستاد م. آن باغچه که هیچگاه از من جدا نمی شود ، با بنفشه ها ی بهاری اش ، درختچه کوچک نسترن سفیدش و با آن درخت سیب سبز پاییزی اش و گل هایی که گاه و بیگاه اضافه می شدند قسمتی از زیباییها و پویاییهای کودکی منست که مثل خیلی چیزهای های دیگر پدر به من داد.
آن روزها او در یکی از شب های همین ایام با یک بغل پر از جعبه های شیرینی و پاکت های آجیل به خانه می آمد و مادر همه خوراکی ها را به کمد می گذاشت و از آن به بعد آن کمد چه هیجان انگیز می نمود.... آن روزها ...آن روزها با بوی سبزی پلو و ماهی مادر که به مناسبت های مختلف با شادی مادرانه می پخت در خاطرم عجین است. این دو موجود عزیز چه زیبا و دل انگیزخانه را برای ما کانون لذت و آرامش می کردند.
او زود رفت... خیلی زود...ای کاش قبل از اینکه برود به او می گفتم که چقدر دوستش دارم و چقدر زندگی ام را مدیون او هستم.
بوی چوب را به درون سینه ام می کشم و زبری دست هایش را بر روی گو نه های کود کانه ام لمس می کنم. تصور تراشه های چوب با آن عطر دوست داشتنی ، مخلوطی از بوی خوش چوب و بوی پدر ... و هق هق من ... تراشه های چوب... انبوه پیچ خورده و سفید... با رگه های کمرنگ تر و پررنگ تر از رنگ سفید زمینه... و عطر سرمست کننده.
ای کاش می آمد و هیچ نمی پرسید... و هیچ دلگیر نبود... و آن دور نمی ایستاد...
| لینک | یکشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٧ - فرشته صباغی |

